چه بیهوده می کوبد بر سینه
مادر
آنجا که آفتاب را سنگ می زنند
مردان ایستاده
در نماز شب...
چه بیهوده می کوبد بر سینه
مادر
آنجا که آفتاب را سنگ می زنند
مردان ایستاده
در نماز شب...
شانه های خیست
راست می گفتند/
چترها خیانت در کار برده اند/
و ما امشب
ناگزیر به طهارتیم
زیر تازیانه های سرد باران...
من کودکی را می شناسم
که بال از پشت مگسها می ربود
تا پرواز کند
و من خوب می دانم
همیشه ناکام مانده بود...
نیم شب به خانه می آیم و
تن خسته ام را به اندوه می سپارم
صبح دم کودک گرسنه ام
از سینه ی خشکیده ام
جان طلب می کند...
اندوه چاق و فربه من
بر سر بامی لمیده و
نمی داند
آفتابی را که به نظاره نشسته
می آید
یا اینکه
می رود...
مردی برهنه
/ با مدالها و نشانهایش بر تن
دستش را دراز می کند
تسبیحش دور پاهایم می پیچد
دستان مشت شده ام را در دهانش میگذارد
و فریاد میزند
... این همان بهشت وعده داده شده ست
راه رو هاي پيچ در پيچِِ
رگ و مويرگ.
سپس
فرياد زدم از انتهاي طولانيِ
گلو،
با مشاركت
زباني خيس.
من اثبات كردم
بودن را
اين بيهوده اتفاق خوشايندِ
ديگران.
بلوغ را انكار كردم
در تهِ چاهِ پشيماني
با دست هايي كه
به صليب هوس كشيده شد.
و عشق را يافتم
آن وسوسه ي تمام اعصار،
كه بر چمن انتظار لم داده بود.
حاشا
كه با من هم آغوشست،
اين تنهاييِ رقت بار دلنشين..
/ تا مبادا بازگردم
بی آنکه بدانی
...هیچگاه نیامدم
تن دیوار زخمی چنگال من است
و خون سرخ بر کف جاریست/
از تن سیاه او
از آستین سپید من...